نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۸ سیدای نسفی

سیدای نسفی / مسمطات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

به میدان آمدی و گوی و چوگان باختی رفتی

کشیدی تیغ و خونم ریختی و تاختی رفتی

پس از کشتن مرا بر سر علم افراختی رفتی

گذشتی بر مزارم شورشی انداختی رفتی

کف خاک مرا صحرای محشر ساختی رفتی

به هوش از بزرگان افزون تری در سال اگر خوردی

به صورت بیژنی با زور بازو رستم گردی

به اوج آستانت چون هلالم رخت گستردی

مرا اول به معراج قبول بندگی بردی

در آخر همچو نقش پا به خاک انداختی رفتی

به جستجوی تو شبنم صفت از دیده پا کردم

به کویت آمدم از خان و مان خود را جدا کردم

ز من دل خواستی در خدمتت جان را فدا کردم

تمام عمر خود را صرفت ای ناآشنا کردم

شدی بیگانه و حق وفا نشناختی رفتی

مرا افتاده از عشق تو بر جان آتش سودا

نکردی هیچ چون پروانه بر احوال من پروا

به شاخ شعله مانند سمندر کرده ام مأوا

چو شمع از بی کسی سوختم ایستاده بر یکجا

ز تاب آتش غم پیکرم بگداختی رفتی

نمی کردی تو هرگز ناله عشاق را سامع

بود پیوسته از دست نگاهت خنجر قاطع

بگفت سیدا هرگز نگشتی از ستم مانع

جفا کردی جفا کردی نکردی رحم بر جامع

فگندی بر زمین و نیم بسمل ساختی رفتی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با احساسات عمیق و عشقی سرشار به محبوب خود، از درد و رنجی که بر او به‌واسطه‌ی جدایی و بی‌تفاوتی محبوبش وارد شده، سخن می‌گوید. شاعر از میدان نبردی که در آن گوی و چوگان را باخته، به توصیف کشتن خود و گذاشتن علم بر سرش می‌پردازد. او به یاد می‌آورد که چگونه برای محبوبش تمام زندگی‌اش را صرف کرده، اما محبوب بی‌توجهی کرده و از او جدا شده است. شاعر خود را در آتش عشق و غم می‌سوزاند و در نهایت به حسرت و یأس از بی‌تفاوتی محبوب اشاره می‌کند. این غم و اندوه به همین جا ختم نمی‌شود و او نشان می‌دهد که حتی در سخت‌ترین وضعیت‌ها نیز عاشق باقی مانده است، اما محبوب نسبت به او هیچ رحم و شفقتی نداشته است.