نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲۱ - جواب نوشتن زال و رستم به هرسه پادشاهان هندوستان سرایندهٔ فرامرزنامه

سرایندهٔ فرامرزنامه / فرامرزنامه / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

چونزدیک دستان رسید این پیام

برخواند دستان به رستم تمام

به دل رستم اندیشه کرد از نهان

که این هر سه شاهان نژاد مهان

ز من آرزو این چنین خواستند

زبان را بدین خواهش آراستند

کجا می شود اینکه هر دو گیاه

بسازند با هم سفید و سیاه

سه شاه اند هر یک دلیر و گزین

چه جیپور وجیپال رای کزین

اگر چه شود دوست ور دشمنند

به هر چیز هرسه زیان منند

هرآن کس که بانو رباید ز زین

وی از مهتری پیش من شد گزین

چو بشنید دستان بدین سان نوشت

جواب همه مهتران خوب و زشت

زگفتار رستم همه سربه سر

فرستاده نزدیک شاهان خبر

چو پاسخ شنیدند از زال زر

برفتند با تاج و تخت و کمر

همان هر سه شه با سپاه گران

برفتند گردان نام آوران

زدریا و خشکی برآمد سپاه

جهان گشته از گرد لشکر سیاه

سر سرفرازان روز نبرد

زدریا و خشکی برآرنده گرد

ز هر مرز چندان بیامد سپاه

که پوینده را گشت دشوار راه

زخشکی پلنگ و ز دریا نهنگ

سوار اندر آمد به میدان جنگ

چو رستم نگه کرد و لشکر بدید

سرانگشت حیرت به دندان گزید

تهمتن نگه کرد ز افراز کوه

سپه دید چندان که که شد ستوه

که هرچند بیننده را بود راه

درفش و سنان بود و پیل و سپاه

همه دامن کوه لشکر گرفت

فروماند رستم از آن درشگفت

از آرایش گونه گون مرغزار

تو گفتی بهشت است در نوبهار

سراپرده و خیمه نزدیک آب

طنابش بپیوسته اندر طناب

سرنیزه را برهوا جای نی

پی مور را برزمین پای نی

سه شاه گران همچو پیلان مست

همی پیلشان جایگاه نشست

دمنده سپاهی چو دریای زنگ

به بالا درخت و به بازو چو سنگ

بیاراسته پشت پیلان جنگ

به پولاد و دیبا و چرم پلنگ

همه گردن پیل با طوق زر

سواران ابر پیل و زرین کمر

تهمتن زدیدارشان خیره ماند

فرستاد بانوی مه را بخواند

پس آنگاه بانو و دستان روان

برفتند نزدیک آن پهلوان

چو رفتند برتیغ آن کوه سخت

بدیدند آن لشکر و تاج و تخت

سپاهی بدیدند بیش از شمار

نبد هیچ پیدا میان و کنار

زبس خیمه و گاه و پرده سرای

زمین را گشاده ندیدند جای

نشسته به هر انجمن خسروی

زهر کشوری نامور مهتری

برافروخت رخسار بانو چو ماه

بدو گفت دستان که اینک سپاه

همه خواستگاران روی تواند

شب و روز در گفتگوی تواند

زمین را زلشگر نماندست تاو

گرانست برپشت ماهی و گاو

همی ترسم ای روشن پرخرد

که گیرد به هندوستانت برد

ززینت رباید چو از پردلی

زما دور ماند مه کابلی

بدو گفت بانو که ای پهلوان

به اندیشه مسپار جان و روان

پناهم به یزدان فریاد رس

به سختی نگیرد مرا دست کس

اگر یار باشد خداوند هور

فزاینده دانش و پر و زور

از ایشان نباشد کسی هم نبرد

ندانم زهندو کسی را به مرد

به نیروی جان آفرین کردگار

نترسم ز خصمان بد روزگار

نباشد به زورم مگر پور تو

ابا باب من هست دستور تو

براو آفرین کرد زال دلیر

که روبه چه سنجد به پیکار شیر

دل و زهره پهلوانیت هست

همی روزگار جوانیت هست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این بخش از داستان، رستم پیام سه شاه را دریافت می‌کند که هر کدام خواستار ازدواج با بانو هستند. رستم به فکر فرو می‌رود و متوجه می‌شود که این سه شاه از نژادهای بزرگ و دلیر هستند. او تصمیم می‌گیرد به پاسخ آنها بپردازد و انتقاداتش را نسبت به آنهایی که بانو را می‌ربایند عنوان می‌کند. در ادامه، خبر به سه شاه می‌رسد و آنها با سپاهی بزرگ به میدان جنگ می‌آیند. رستم، که در ابتدا از دیدن این لشکر بزرگ حیرت می‌کند، به دستان و بانو می‌گوید که با این سپاه بزرگ روبه‌رو شدن دشوار است. بانو نیز به او اطمینان می‌دهد که اگر خداوند یاری کند، نگران نخواهد بود. رستم بر این باور است که شجاعت و قدرت او با پشتیبانی مادرش و بانو بیشتر خواهد شد. این قسمت از داستان به تصویر کشیدن عظمت جنگ و دلهره‌های رستم در برابر چالش‌های پیش رو پرداخته است.