نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۸۸ - نامه نوشتن طورگ به افراسیاب سرایندهٔ فرامرزنامه

سرایندهٔ فرامرزنامه / فرامرزنامه / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

طورگ آن زمان نامه از درد و تاب

نبشت او به نزدیک افراسیاب

نخست آفرین کرد بر کردگار

خداوند پیروز و پروردگار

ازو باد بر شاه تور آفرین

خداوند ماچین و توران زمین

دگر گفت کآمد ز ایران زمین

سپاهی پر از خشم و اندوهگین

سپهبد فرامرز لشکر شکن

جهان دیده پور گو پیل تن

نخستین فرستاد بر من پیام

که بگذار مرز و بینداز نام

از ایدر به توران گذر بی درنگ

وگرنه بیا و بیارای جنگ

دریغ آمدم از چنین مرز و بوم

که جای شما را سپارم به بوم

برآراستم لشکری نامدار

پسندیده و درخور کارزار

سپاه فرامرز با آن سپاه

چو سیاره بودند بر چرخ و ماه

شبیخون سگالش گرفتم نخست

مرا در دل اندیشه ای بد درست

که من دشت از ایشان چو دریا کنم

ز بالا چو آهنگ بالا کنم

به هنگام مستی و آرام و خواب

شب تیره لشکر کشیدم به تاب

سپه خنجر کینه چون برکشید

ز بختم چو یاری نیامد پدید

کمین کرده بودند ایرانیان

چو آمد سپاه من اندر میان

به ما برگشادند یکبار دست

بکشتند بسیار و کردند پست

کنون من رهی با سواری هزار

نشسته در دژ که تا شهریار

چه فرمایدم پیش گیرم همان

که ترسم که چیره شود بدگمان

فرستاده ای جست مردی دلیر

بدو گفت ای مرد با هوش و ویر

نباید که جایی درنگ آوری

مگر نامه من به خسرو بری

فرستاده برجست مانند باد

پر اندیشه سر سوی توران نهاد

وز این سو فرامرز با یال و فر

نگه کرد در رزمگه سر به سر

جهانی زدشمن پر از کشته دید

ز کشته همه دشت چون پشته دید

که ایرانیان شیرمردان کار

همه کشته بودند در کارزار

همه دشت خرگاه بد خواسته

چو بازار چین بود و آراسته

همان تازی اسپان ز هر سو گله

کجا کرده بودند ترکان یله

سراسر ببخشید بر لشکرش

مر او را بدان سان که بد در خورش

چنین گفت پس با دلیران جنگ

که ای شیرمردان باهوش و هنگ

طورگ بداندیش و چندی سوار

برفتند در اندرون حصار

ز دریا به کشتی گذر یافته است

چو از رزم ما روی بر تافته است

چو دشمن گریزان شود در حصار

نیابد ز پیکار او هیچ کار

گمانم که از کار من سر به سر

فرستاده باشد به توران خبر

زمان تا زمان لشکر آید برش

زپستی به گردون برآید سرش

بباید گذر کرد ما را ز آب

از آن پیشتر کو ز افراسیاب

سپاه آید و کار بدتر شود

کزان دژ دگر پر ز لشکر شود

ره چاره بر وی بگیریم زود

از آن لشکر و دژ برآریم دود

به پاسخ بگفتند نام آوران

که ای نامدار و جهان پهلوان

به فرمان و رایت کمر بسته ایم

اگر تندرستیم و گر خسته ایم

چنان کن که رای تو باشد بدان

چو بشنید پاسخ ز کندآوران

بیامد دمان تا به دریا کنار

به کشتی گذر کرد و برساخت کار

به پای دژ آمد هم از گرد راه

به خیره همی کرد در وی نگاه

مگر جایگاهی به دست آیدش

که آن دژ چو ماهی به شست آیدش

به هر چند گردش بگردید بیش

به دژ در نبد راه بیرون و پیش

ندید از برش جای پرواز باز

از آن جایگه خیره برگشت باز

پر اندیشه بد جان مرد دلیر

سگالید تدبیر و بنشست دیر

که این رزم را چاره چون آورد

مگر دشمنان را نگون آورد

در ایران و زابلستان مرد کار

سواره پیاده بدش سی هزار

سپه را سراسر به سه بخش کرد

دو مرد سرافراز با داد و برد

گزیده دو لشکر بدیشان سپرد

چنین گفت ای نامداران گرد

سه راهست از ایدر به توران زمین

که آن را همی داشت باید کمین

وزین سه سپردم شما را دو راه

مباشید کامل به بیگاه و گاه

به تندی بباید کنون تاختن

دل از خواب و خوردن پرداختن

طلایه شب و روز با دیده بان

به آگاه بودن به روز و شبان

مبادا که ناگه سپه در رسد

شما را از آن رنج بر سر رسد

که من بی گمانم که چونین حصار

گشاده نگردد به صدکارزار

مگر پاک یزدان بود رهنمای

برآرم من این حصن و باره ز پای

از آن پس برفتند دو پهلوان

بدان راه بستند از کین میان

سپاه دگر خویشتن برگرفت

بمانده از آن باره اندر شگفت

بیامد به راه سیم درنشست

دل پرخرد را در اندیشه بست

طلایه فرستاد هر سو هزار

بدان تا دهد آگهی از حصار

جوان خردمند با فر و هوش

گشاده به فرزانگی چشم وگوش

وزآن سو چو نامه به توران رسید

به شه گفت حاجب از آن چون سزید

که آمد فرستاده ای از طورگ

به نزد سرافراز شاه سترگ

بگفتا بیارش بدین جایگاه

ببینیمش آیین گفتار و راه

چو آمد زمین را ببوسید و گفت

که با شاه توران بود بخت جفت

بدو داد نامه چو برخواند شاه

پر از خشم و کین شد ز کار سپاه

بغرید از آن پس چو خیره بماند

فرستاده را سخت گفت و براند

از آن پس چنین گفت کان بی خرد

نداند به اندیشه نیکی برد

کسی را که باشد حصاری چنان

بزرگ و بلندیش تا آسمان

ز خورد و خورش هر چه آید به کار

بود اندر آن دژ فزون از شمار

هم آب روان و همان کشتمند

سواران گردنکش دیو بند

چرا سوی هامون گذارد سپاه

کند کار برخویش تنگ و سیاه

که نفرین بر آن بی خرد مرد باد

بر آن ناکس بدرگ بدنژاد

یکی بود نام آور سرفراز

به مردی بسی دیده شیب و فراز

به نامش همی خواندی شیرمرد

که پیوسته با شیر کردی نبرد

شه تور فرمود تا شیرمرد

ببندد کمر سوی جنگ و نبرد

از آن نامداران خنجر گذار

سپردش گزیده دو ره ده هزار

بدو گفت درکار هشیار باش

سپه را ز دشمن نگهدار باش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

طورگ نامه‌ای به افراسیاب نوشت و در آن ابتدا بر خداوند آفرین گفت و سپس از لشکر ایران و سپهبد فرامرز یاد کرد که لشکری پر از خشم و غم به سوی آنها آمده‌اند. او در نوشته‌اش درباره جنگ و لزوم دوری از مرزها هشدار داد و از خطرات پیش‌رو صحبت کرد. طورگ با سپاهیانش در دژ نشسته و نگران عدم پیروزی بود. او فرستاده‌ای به پیغام آورده فرستاد تا با هوشیاری و احتیاط عمل کنند. همچنین به سپاهیانش گفت تا آماده باشند و از ضعف و بی‌احساسی دوری کنند. در ادامه، او برای جلوگیری از دسترسی دشمن به دژ، تدابیری اندیشید و سپاه را به سه بخش تقسیم کرد. از سوی دیگر، خبرهای جنگ به شاه توران رسید و او از این موضوع سخت عصبانی شد و تصمیم به اقدام گرفت. شاه توران به یکی از دلاورانش فرمان داد تا به جنگ برود و در این مسیر او را برای مقابله با دشمنان آماده کرد.