شمارهٔ ۱۴۲ نسیمی
عمادالدین نسیمی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن کو نظر به روی تو کرد و خدا ندید
محروم شد زجنت و حور و لقا ندید
بینا به نور معرفت حق کجا شود
آن دیده ای که در همه اشیا تو را ندید
سودای زلفت آن که خطا گفت روسیاه
فکرش خطا چو بود به غیر از خطا ندید
عشق تو در دیار وجودم بسی بگشت
خالی ز مهر روی تو یک ذره جا ندید
زاهد چو ذکر زلف تو کردم بتاب رفت
بی حاصل این دقیقه باریک را ندید
خفاش تاب دیدن خورشید چون نداشت
عیبش مکن که مهر درخشان چرا ندید
ای شمع از آب دیده مزن دم که دیده ام
زین گونه شب نرفت که صد ماجرا ندید
ای دل! جفا نه عادت خوبان بود ولی
بنمای عاشقی که ز دلبر جفا ندید
یارب ز راه لطف نسیمی به ما فرست
زان گلشنی که غنچه وصلش صبا ندید
ای صوفی از مشاهده دل سخن مگوی
کانوار غیب باطن هر بی صفا ندید
داغی که دید بر دل ما؟ کز جفای دوست
جان نسیمی آن نکشیده است یا ندید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و درد ناشی از جدایی میپردازد. شاعر بیان میکند که کسی که بر روی معشوق ننگرند و خدا را نبیند، از نعمتهای بهشت محروم خواهد شد. عشق و معرفت به حق تنها با دیدن معشوق ممکن است. وی به زاهدانی که به زیباییهای عشق بیتوجهاند، انتقاد میکند و میگوید که عدهای از عشق و زیبایی غافلند. شاعر در نهایت از خداوند میخواهد که نسیمی از رحمت و وصل به او برساند و به صوفیانی که از عمق دل سخن میگویند، میگوید که آنچه از عشق در دل دارند، نمیتوانند به درستی بیان کنند. او همچنین به داغی که از جفای معشوق بر دل خورده اشاره میکند و از جان خود در این مسیر سخن میگوید.