شمارهٔ ۴۷ نسیمی
عمادالدین نسیمی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیار باد صبا شمه ای ز طره دوست
که آفتاب جهانتاب زیر سایه اوست
کجایی ای صنم چین! که اشک دیده من
به جست و جوی وصالت همیشه در تک و پوست
به بوی زلف تو جان می دهد نسیم صبا
که همچو سنبل زلفت نسیم غالیه بوست
کمند زلف تو بر چهره تو، پنداری
فتاده سنبل سیراب بر گل خود روست
خدنگ غمزه خوبان کجا خطا گردد
کشیده تا به بناگوش آن کمان ابروست
صبوری از رخ دلدار اختیاری نیست
ضرورت است ضرورت صبوری از رخ دوست
خیال سرو قدت بر کنار دیده من
به سان قامت شمشاد بر کناره جوست
دلم به حلقه آن زلف می کشد به جهان
ببین ببین دل دیوانه را که سلسله جوست
به قول مدعی از دوست رو نگرداند
کسی که همچو نسیمیش عشق عادت و خوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و longing (میل و آرزو) نسبت به معشوق است. شاعر از باد صبا درخواست میکند که بویی از موی دوست را بیاورد، زیرا این معشوق مانند آفتاب درخشان است. او به اشکهایش اشاره میکند که در پی یافتن وصال معشوق جاری است. نسیم به خاطر عطر موی معشوق جان میدهد و زلف معشوق مانند کمند زیبایی بر چهرهاش است. شاعر میگوید درد و غم عشق قابل تحمل نیست و صبوری در عشق ضروری است. در نهایت، دلهره و شوق او به معشوق و زیباییهایش را بیان میکند و اشاره میکند که عشق برای او به یک عادت تبدیل شده است.