شمارهٔ ۴ نسیمی
عمادالدین نسیمی / اشعار عربی و ملمع / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
بده ساقی شراب لایزالی
به دست عاشقان لاابالی
تموج فی سفینة بحر خمر
کأن الشمس فی جوف الهلال
مبادا چشم ما بیباده روشن
مبادا جان ما از عشق خالی
همه چیزی زوالی دارد آخر
فقط عشقک تبرا عن زوال
اگر در آب باشم یا در آتش
خیالک مونسی فی کل حال
و ما تنظر علی عینی و دمعی
و ما فی البحر اشتاق اللالی
دلت سخت است و مهرت اندکی سست
دگرها هرچه گویم بر کمالی
تزد مالا و مالی غیر قلبی
و هذاالقلب فی دنیای مالی
چنان مستم ندانم روز از شب
و ما اعرف یمینی عن شمالی
(چرا از دوستان دل برگرفتی
وگرنه در تو دشمن جان حلالی) (؟)
به گوشت گر رسانم ناله زار
ز سوز ناله زارم بنالی
فقد حملت حملا غیر حملی
و ما لی طاقتی عن احتمال
لب لعل تو را خواندم شرابی
«سقاهم ربهم خمرا» زلالی
بده ساقی شرابی با نسیمی
شرابک اسقنی واشرب حلالی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از ساقی درخواست میکند تا شراب لایزالی به عاشقان بدهد. او با توصیف خمر و زیبایی آن، عشق را بالاترین و ماندگارترین احساس میداند و تأکید میکند که همه چیز در این جهان از بین رفتنی است، جز عشق. شاعر در هر شرایطی، حتی در آب و آتش، به یاد محبوبش است و از دل سخت و محبت کم محبوبش گله میکند. او همچنین ابراز میکند که در حالتی مست است که نمیداند روز است یا شب و از دوری دوستان ناراحت است. همچنین از تأثیر درد و نالههای دلش سخن میگوید و در نهایت از ساقی تقاضا میکند تا شرابی به او بدهد که در آن آرامش و حلال باشد، تا بتواند از عشق لذت ببرد.