شمارهٔ ۱۶۲ نشاط اصفهانی
نشاط اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بگیر دست دل و سر بر آور از افلاک
چه خواهی از تن خاکی که باز گردد خاک
بکوش تا مگر این خار گل به بار آرد
و گرنه بار نیابد به بزم شه خاشاک
به اشک دیده بشوی و به خاک چهره بسای
کز آب و خاک توان کرد پاک هر ناپاک
ملول شد دلم از تن، خدای را در شهر
کراست خنجر خونریز و بازوی چالاک
اگر تو زخم زنی درد یابم از مرهم
اگر تو زهر دهی رنج بینم از تریاک
سزای من ز تو آهنگ طاعتی هیهات
به جای من ز تو تغییر نعمتی حاشاک
چو پرسش است به محشر مگر ز ما پرسند
حساب دامن پر خون و جامهٔ سد چاک
ظهور خلق به حق بین، ظهور حق در خلق
فداک عینک حقا وانت لست نراک
بس است حاصل ادراک این دقیقه نشاط
که ره به سوی حقیقت نمیبرد ادراک
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تأمل در وجود انسانی و ارتباط آن با خاک و روح اشاره دارد. شاعر از شنیدن صدای دل و رهایی از بندهای مادی دعوت میکند و به اهمیت تلاش برای رشد و شکوفایی اشاره میکند. او به ناپایداری جسم خاکی اشاره میکند و یادآور میشود که بهتر است از طریق اشک ریختن و خاکآلود شدن خود را از پلیدیها پاک کنیم. شاعر همچنین به دلتنگی و دردهای ناشی از جدایی از حقیقت و معنای زندگی میپردازد و از این میگوید که اگرچه ممکن است زمین و مادیات زخمهای جسمانی به ما بزنند، روح و ایمان میتوانند ما را درمان کنند. در نهایت، او به این نکته میرسد که شناخت واقعی حقیقت تنها از طریق درک عمیق و فراتر از ادراک معمول ممکن است.