بخش ۱۲ - یار عهد جوانی حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / دستورنامه / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
به عهد جوانی چنان بودمی
که از سایه خود رمان بودمی
ملول از خود و از همه کس نفور
به اندوه نزدیک از انبوه دور
چنان فکرم از خویشتن میربود
که آسایش از خواب و خوردم نبود
به سودا چنان مشتغل بودمی
که بیبهره از آب و گل بودمی
چو فرهاد شوریده در کوه و دشت
بسی گشتهام بشنو این سرگذشت
چه میگویم ار بازیابی رموز
نرفت از سرم شورِ شیرین هنوز
زمانی نبودم ز می ناگزیر
که هم پای مردست و هم دستگیر
مددگارِ فکر شبان روز من
نمودار طبع نوآموز من
چو بار موافق ندیدم چو می
شب و روز خالی نبودم ز وی
چنان با خودش هم نفس کردمی
که بی او نفس برنیاوردمی
چنان با دم من دمش در گرفت
که ملک وجودم مسخر گرفت
ولیکن به بیداد در ملک من
تصرّف نیارست کرد اهرِمن
چنانش به انصاف میداشتی
که بیگانه در ملک نگذاشتی
چو بیرون نشد حکمش از اعتدال
طبیعت به تدریج کرد احتمال
ازین پیشم این بیت اوراد بود
که بر بادم از طبع وقّاد بود
مرا راح روح اللهی دیگرست
که روحم ازو بوده در پیکرست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به یاد دوران جوانی خود میافتد و حسرت گذشته را میخورد. او از زندگی خود راضی نیست و از خود و دیگران بیزار است. افکارش او را از آسایش دور کرده و در غم و اندوه فرو رفته است. شاعر به شدت درگیر افکار و آرزوهایش است و حتی در این حال از نیازهای اولیه زندگی نیز غافل شده است. او خود را به نوعی در تلاش و فعالیت مانند «فرهاد» میبیند که در پی عشق و هدفی بزرگ است. در عین حال، این نگرش و تمایل به روح و نیرویی الهی وابسته است که به او کمک میکند. با این حال، او احساس میکند که در درونش قدرتی منفی وجود دارد که مانع از تحقق آرزوهایش میشود. در نهایت، شاعر اشاره میکند که روح او از یک منبع معنوی دیگر نشأت گرفته است که سبب وجودش در این دنیا میباشد.