نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۲ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مبصّری که تواند خس از گهر بشناخت

به عشق عشق و خرد را ز یک دگر بشناخت

سفر به عشق توان کرد مرد عاشق را

خرد به کار نیاید چو این‌قدر بشناخت

دلیل عاشق عشق است و عقل پندارد

که او طریق صواب از ره خطر بشناخت

تو را به عشق تو بشناختم به عشق، آری

گمان مبر که مگر عقل مختصر بشناخت

ولی به دیدهٔ جان دیده بودمت اول

چو باز دیدمت اینجا دل آن نظر بشناخت

دلی که با همه عالم برابرت نکند

به هجر قیمت وصل تو بیشتر بشناخت

کسی که طعم کبست و مذاق مَقَل چشید

حلاوت عسل و لذّت شکر بشناخت

نزاریی که نداند شناخت پا از سر

به روزِ عقل چو دیوانه شد مگر بشناخت

نه همچنان سخن ناشناخت می‌گوید

کجا ز هوش درآمد که پا ز سر بشناخت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این قسمت از شعر به تبیین عشق و عقل می‌پردازد و به وضوح نشان می‌دهد که عشق فراتر از درک عقلانی است. شاعر بیان می‌کند که تنها عاشق می‌تواند حقیقت را درک کند و خرد نمی‌تواند در عشق به او کمک کند. عشق و دل به هم مرتبط هستند و در واقع دل از طریق عشق به شناخت می‌رسد. همچنین در این شعر به ارزش وصال و جدایی اشاره شده و بیان می‌شود که تنها کسی که طعم عشق را چشیده، می‌تواند ارزش واقعی آن را درک کند. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که درک واقعی عشق از طریق تجربه و احساسات عمیق حاصل می‌شود، نه از طریق عقل و تفکر.