نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۴ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

که دیده‌ای که چو من در فراق یار بسوخت

بسوخت آتش هجران مرا و زار بسوخت

مرا ببین و ز من اعتبار کن یارا

اگر کسی نشنیدی کز انتظار بسوخت

غم تو صاعقه‌ای در میان جانم زد

که ترّ و خشک وجودم به اعتبار بسوخت

سرشک دیده چنان می‌رود ز سوز جگر

که قطره‌ قطره چون ژاله در کنار بسوخت

نفس‌نفس که درآمد ز حلق پر دودم

ز تاب آتش آهم شراروار بسوخت

چنان دماغ دلم از تف سموم خیال

بسوختند که هم خواب و هم قرار بسوخت

بسوزد آتش دوزخ وجود عاصی را

چنان‌که جان نزاری ز هجر یار بسوخت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، عاشق از غم فراق یار خود سخن می‌گوید و توصیف می‌کند که چگونه آتش هجران او را به شدت می‌سوزاند. او از درد و رنجی که به خاطر انتظار کشیدن دارد، می‌نالد و به یارش می‌گوید که غمش مانند صاعقه‌ای در جانش اثر گذاشته است. اشک‌هایش به خاطر سوزش دلش مانند قطرات باران می‌ریزد و نفسش نیز از شعله‌های آتش آلامش در حال احتراق است. او به شدت تحت تاثیر خیالاتش قرار گرفته و می‌گوید که همه آرامش و خوابش را از دست داده است. همچنین، اشاره می‌کند که عذاب عشقش به اندازه‌ای دردناک است که آرزو می‌کند آتش دوزخ نیز بر وجود عاصی تأثیر بگذارد.