نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۳۳ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

گر بدانی که من از عشقِ که‌ام زار چنین

نکنی بر منِ دل‌سوخته انکار چنین

تو ندانی که مرا با که سر و کار افتاد

که برفته‌ست دل و دستِ من از کار چنین

نه که من رسمِ محبّت به جهان آوردم

کاین همه ولوله برخاست به یک‌بار چنین

تا نیفکند مژه بخیۀ اشکم بر روی

عشقِ من فاش نشد بر سرِ بازار چنین

با صبا گفتم اگر هیچ مجالت باشد

گو مرا ضایع و محروم بمگذار چنین

تو به جامِ می و عشرت شده مشغول چنان

من به دستِ غم و اندوه گرفتار چنین

آخر ای اهل نشست از سببی خالی نیست

که ز من دل‌بر برخاسته بیزار چنین

هیچ‌ افسرده ندارد غمِ من تا گوید

چون به سر می‌بری ای سوخته بی‌یار چنین

از نزاری‌ِ به زاری همه بیزار شدند

که چرا عاشقِ بی‌وقت شدی زار چنین

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر درد و رنج شاعر از عشق ناکام و سوختن دل اوست. شاعر از احساسات عمیق خود سخن می‌گوید و به طرف مقابل (عشقی که او را رها کرده) می‌گوید که او درک نمی‌کند چه بر او گذشته و چقدر رنجیده است. او احساس می‌کند که عشقش به صورت علنی نمایان نشده و غم و اندوه او را محاصره کرده است. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که به خاطر عشقش مورد قضاوت و فراز و نشیب‌های زندگی قرار گرفته و از اینکه زود عاشق شده، به شدت رنج می‌برد.