شمارهٔ ۱۰۳۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بیدوست این منم که به سر میبرم چنین
جان میکنم به هرزه و خون میخورم چنین
در تنگنایِ غارتِ عشق اوفتادهام
زین ورطۀ مخاطره کی بگذرم چنین
امّیدِ واثق است که از لطفِ بیدریغ
در دستِ غم رها نکند داورم چنین
هم لطفِ او کند مگر از روی مرحمت
دفعِ بلا که میگذرد بر سرم چنین
هر روز دل به واقعه ای مبتلا بود
مادام تا به چشمِ خرد بنگرم چنین
دل میبرند و هیچ غم من نمیخورند
افسون همی کنندم و دم میخورم چنین
مسکین نزاری از دلِ خود رأی در بلاست
دشمن به عزِّ و ناز چه میپرورم چنین
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی تنهایی و عذاب ناشی از فقدان دوست است. شاعر احساس میکند که بدون دوست به سختی روزها را سپری میکند و در عشق شکست خورده، در تنگنا قرار گرفته است. او امید دارد که خداوند به او لطف کند و از غم و بلا رهایی یابد. همچنین به این نکته اشاره میکند که دیگران به درد و رنج او بیتوجه هستند و او تنها به افسونها و خیالات خود دل خوش کرده است. در نهایت، شاعر خود را در وضعیتی ناامید و درمانده میبیند که از دلش نمیتواند رهایی یابد.