نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۴۱ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

باز مرا مست کرد بویِ عرق چینِ تو

در سرم افتاد شور ز آن لبِ شیرینِ تو

عنبرِ زلفِ تو برد رونقِ مشکِ ختا

قاعدۀ نو نهاد طرّه پر چینِ تو

نافۀ آهویِ چین خشک شد از رشکِ آنک

هم چو بلورِ ترست نافۀ سیمینِ تو

بستر و بالینِ من نیست به جز خاک و خشت

رقص‌کنان هندوان بر گلِ نسرین تو

گر دُرر چشم من جمع کند جوهری

باز نداند کس از خوشۀ پروین تو

حسن و جمال و جلال این همه داری و لیک

رسمِ وفا پروری نیست در آیین تو

شد دلِ تنگم خراب نی غلطم خونِ ناب

راست بگویم ز چه از دلِ سنگینِ تو

عیب نزاری کنی گر کند آشفتگی

شیفته می‌داردش بویِ عرق چین‌ِ تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت معشوقه‌اش اشاره می‌کند و با بیان احساسات عمیق خود از عطر و بوی او به وجد می‌آید. او از لطافت و زیبایی زلف و لب معشوقه‌اش می‌گوید و حسرت و رشک را به تصاویر طبیعی و جاذبه‌های آن پیوند می‌زند. با وجود تمام زیبایی‌ها، شاعر از عدم وفاداری معشوقه‌اش گله‌مند است و به تنهایی و دلشکستگی خود اشاره می‌کند. در نهایت، او از عطر و بوی معشوقه‌اش می‌گوید که دلش را تسخیر کرده و او را دچار آشفتگی کرده است.