شمارهٔ ۱۰۴۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آخر ای دوست کجایی که چنانم بیتو
که سر از پای و شب از روز ندانم بیتو
اشتباهی بنماند که تویی هستی من
چون که از هستیِ خود نیست گمانم بیتو
نه همان بلبلِ دیوانۀ عشقم یارب
که چنین بسته لب و گنگزبانم بیتو
مُهرِ پیمان تو بر دیده و دل بنهادم
خاک در چشمِ دل و دیده فشانم بیتو
تا به خدمت نرسم باز نبینم رویت
کافرم گر نفسی خوشگذرانم بیتو
چه عجب گر تو شبی زنده گذاری بیمن
عجب آن روز که من زنده بمانم بیتو
شفقتی کن که دلم بر سرِ پا منتظرست
مرحمت کن که روان است روانم بیتو
ناتوانم چه کنم بی تو نمییارم بود
چند گویم نتوانم نتوانم بیتو
هم به امّیدِ تو خواهم که بماند جانم
که نه از مرگ بتر صحبتِ جانم بیتو
از صبا پرس شبی حالِ نزاریِ نزار
تا نشانی دهد از نام و نشانم بیتو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم و دلتنگی خود برای دوست صحبت میکند و حس ناامیدی و بیکسی را به تصویر میکشد. او میگوید که بدون دوست، نه روز را میشناسد و نه شب را، و تمام وجودش به حضور او وابسته است. شاعر احساس میکند که عشقش مانند بلبل دیوانه، خاموش و ناتوان است و بیخبر از زیباییهای زندگی، در انتظار دیدار دوست به سر میبرد. او به شدت دلخوشی را تفسیر میکند که در نبود دوست، حتی یک لحظه خوشی برایش امکانپذیر نیست. در نهایت، شاعر از جان و دلش به امید حضور دوست، زندگی میکند و از ناتوانی خود در دوری او مینالد.