نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۴۶ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی)

ای دلِ سوداییِ من چند ز رعناییِ تو

آفتِ بد نامیِ من غایتِ رسواییِ تو

مشعله بر سر کردی فتنه برون آوردی

یادِ جگرخواریِ من در غمِ تنهاییِ تو

بهره‌نخواهی بردن غرّه نخواهم گشتن

تو ز سبک‌باریِ من من ز شکیباییِ تو

صبر کنم تا چه شود کارِ فرو بستۀ من

هم بگشاید روزی تعبیه‌آراییِ تو

گشت ز بی‌دادیِ تو طاقتِ من طاق‌شده

عمرِ گران‌مایهٔ من در سر خودراییِ تو

چند تحمّل کردم تا ز جفا در گذری

صاف نشد با دلِ من خاطرِ هرجاییِ تو

کیست نزاری که کند با چو تویی دل‌بازی

گرچه چو او هست بسی واله و شیدایی تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر درباره دل شکسته و غم عشق است. شاعر از درد و رنج ناشی از جدایی و بدنامی ناشی از عشق می‌گوید. او رویای زیبایی‌های معشوق را در ذهن دارد و از تنهایی و جگرخواری خود در غم این جدایی سخن می‌گوید. شاعر با احساس صبر و انتظار در تلاش است تا به روزی بهتر برسد، اما در عین حال از نداشتن آرامش و رنجی که معشوق به او می‌دهد، گله‌مند است. او بارها تحمل کرده، اما به نظر می‌رسد هنوز دلش با خاطرات معشوق آرام نشده است. در پایان، به افکار دیگران دربارهٔ عشق او اشاره می‌کند و می‌گوید که با وجود همهٔ این‌ها، عشق او همچنان زنده است.