شمارهٔ ۱۰۵۱ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که جانِ منی جانِ من بیا بمرو
مکن به کامِ رقیبان مکن مرا بمرو
اگر رضایِ تو در کشتنِ من است بکش
رضا رضایِ تو دارم بدین رضا بمرو
به هر قفا که دهی شاکرم هلا باز آی
به هر جفا که کنی راضی ام بیا بمرو
به سوزِ سینه ی من مبتلا شوی بنشین
روا مدار بترس آخر از خدا بمرو
اگر به مصلحت از دستِ من بخواهی رفت
به رغمِ مدّعیان از سرِ وفا بمرو
هر آن جفا که ز بیگانه می رود بر من
رواست گو ز دلم داغِ آشنا بمرو
گر از سرِ تو برفت آن که دست گیرت بود
تو باری از سرِ پیمان نزاریا بمرو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دعوتی است به محبوب، با خواهش و تمنا از او که نرود و جان شاعر را به خطر نیاندازد. شاعر به صراحت بیان میکند که حتی اگر محبوب بخواهد او را بکش، شاعر راضی است به شرطی که محبوب خود برنگردد. او از محبوب میخواهد که به هر نوع ظالمی بر او جفا کند، باز هم راضی است و میخواهد که فقط نرود. شاعر به نوعی تصریح میکند که عشق و وابستگی او به محبوب فراتر از درد و رنج است و حتی اگر محبوب به مصلحت خود بخواهد از او دوری کند، او باز هم خواستار بازگشت محبوب است. در نهایت، شاعر بر وفاداری و پیمانی که میانشان بوده تاکید میکند و از محبوب میخواهد که به خاطر محبتشان، نرود.