شمارهٔ ۱۰۴۹ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
ندانم آفتاب است آن اگر رو
کمندِ عنبرین است آن اگر مو
به چین بفرست تا کاسد شود مشک
نسیمی از عرقچینِ سمن بو
خروجِ زنگیانِ چین زلفت
به حسنآبادِ رویت از همه سو
خطایی بود کاستیلا گرفتند
چنین بر ملکِ رویت خیلِ هندو
دلم پیرامنِ آن چشمۀ نوش
نمیگردد ز پیشِ چشمِ جادو
ز پیشِ غمزه ی چشمِ تو برخاست
فرود آمد خوشی بر طاقِ ابرو
به چشمت اشکِ من خوارست چون شد
گشاده از دُرِ دندانت لؤلو
مرو با عشق در میدان به بازی
که با او بر نیاید کس به بازو
ز من ای یارِ آهو چشم مگریز
نه هم بالینِ مجنون بود آهو
اگر از ما گناهی رفت توبه
به الطافِ تو مطموعیم و مرجو
بزرگان از سرِ حسنِ عقیدت
گنهداران بسی کردند معفو
سری دارم فدایِ آستانت
به پایِ خود نخواهم رفت ازین کو
نزاری گر دلت بیمارِ عشق است
درین دارالشفاء در دست دارو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و رازآلودگی عشقی عمیق اشاره دارد. شاعر از زیبایی یار خود، که نمادی از آفتاب و خوشبختی است، سخن میگوید و از اثرات جادوئی چشم و ابرویش بر دل و جانش مینویسد. او به تجمل و عطری که از چین میآید اشاره کرده و حسرت به دل دارد که نتوانسته بر درد عشق غلبه کند. شاعر همچنین از نگرانیش در مورد ارتباطش با معشوقهاش حرف میزند و میگوید اگر خطایی از او سر زده، به لطفهای یارش امیدوار است. در نهایت، شعر به توبه و طلب بخشودگی از محبوب اشاره میکند و به دردی که عشق به همراه دارد، اعتراف مینماید.