شمارهٔ ۱۰۵۳ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خوش است بر لبِ قلزم نشسته در باکو
به یادِ رویِ تو ساغر به دست امّا کو
شرابِ راوق و آوازِ چنگ و ضربِ اصول
من و تو و دو حریفِ دگر دریغا کو
به کامِ دل ز فلک داد عیش بستانیم
به یک صبوح ولی مجلسی مهیّا کو
چه چاره کردم و دریا نمی شود مغلوب
که در کشم به دمی کشتیِ چو دریا کو
شدم نزار چو سوزن در انتظارِ خلاص
سری ز رشتۀ این انتظار پیدا کو
ز هر مراد توان بهره برگرفت به صبر
بلی به صبر ولی خاطر شکیبا کو
اگر ثباتِ قدم را به خویشتن داری
دلی به کار شود، دل کجاست ما را کو
سیاه شد جگرم بس که خویشتن دیدم
ز خویشتن بَسَم آخر دلِ مصفّا کو
به نقدِ وقت قناعت کنم که «اَین الوقت»
گذشت دی و نزاری امیدِ فردا کو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به یاد محبوبش نشسته و به نوای شراب و موسیقی فکر میکند. او از یارانش و فضایی از خوشی صحبت میکند، اما حسرت میخورد که این لذتها در دسترس نیست. او به تأمل در مورد زندگی و صبر میپردازد و به دشواریهای انتظار اشاره میکند. شاعر به عذاب درون خود، ناشی از خودنگری و نارضایتی، معترف است و به این فکر میکند که چطور میتواند این احساسات را کنترل کند. در پایان، او به گذر زمان و ناامیدی از آینده اشاره میکند و بر قناعت با لحظههای کنونی تأکید دارد.