نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۶۹ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

این منم خود را چنین در دست غم بگذاشته

پای مال محنت و جور و ستم بگذاشته

دل به غربت داده و آرام جان در انتظار

عهد او بشکسته و شرط قدم بگذاشته

قصه دردی از او هر شب صبا آرد به من

حرف پنهان کرده و نقش قلم بگذاشته

دیده باشی نیک بختان ریاضت دیده را

از پی اسلام تعظیم صنم بگذاشته

گر صنم آن است من خواهم پرستش کردنش

ملت و اسلام را بینی به هم بگذاشته

هر زمان جانی دگر بخشد رقیبان را حبیب

از وجود خویش ما را در عدم بگذاشته

عشق را فرمود تا بنمود قلب ما به خلق

عقل را حیران چو سکه بردرم بگذاشته

لشکر سودا به غوغا بر سد ما تاخته

در میان خلق ما را چون علم بگذاشته

این نه شرط دوستی باشد که دل بازش دهد

چون نزاری هم دمی را در ندم بگذاشته

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از اندوه و غم深 خود سخن می‌گوید. او خود را در دامن محنت و ستم رها کرده و دلش به غربت سپرده است. یادآوری می‌کند که عهدی را شکسته و از ستم‌هایی که بر او رفته، قصه‌هایی از صبح زود می‌شنود. شاعر به تعظیم در برابر زیبایی می‌پردازد و عشق را بالاتر از مطالب دینی می‌داند. او از قرار داشتن در وضعیت سخت و دغدغه‌های عاشقانه‌اش سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که احساساتش نه‌تنها او را در معرض خطر می‌اندازد، بلکه او را از دیگران متمایز می‌کند. در پایان به چالش‌های دوستی و ارتباط عاطفی اشاره می‌کند، گویی که هیچ چیز نمی‌تواند درد عشق او را التیام بخشد.