نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۸۷ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

یاد آن وقت که جانانهٔ ما ترسیده

آمدی بر سر من از همه کس دزدیده

در برم بودی تا وقتِ سحر هم‌خوابه

وز رقیبان همه شب بر تنِ من لرزیده

گر بگویم که کدام است چنان دان که دگر

هم‌چو او دیده ی کس دیده نباشد دیده

مردم دیده ی من پیش ندیده‌ست چو او

باور از دیده گرت نیست بپرس از دیده

اضطرابی که در اعضای من از غیبت اوست

باز اگر در برم آید شود آرامیده

آن محبّت که مرا هست مبدّل نشود

گرچه بسیار بود دورِ زمان گردیده

ای بسا شب که نزاری ز شبِستانِ وصال

یادها کرده و تا روز به خون غلتیده

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به یاد لحظات عاشقانه‌اش می‌افتد و از ترس و دلتنگی‌اش برای معشوق صحبت می‌کند. او یاد می‌کند که چگونه معشوقش او را به آرامش می‌رسانده و در شب‌ها کنار او بوده است. شاعر احساس می‌کند که هیچ‌کس مانند معشوقش را ندیده و غیبت او برایش عذاب‌آور است. او به اضطراب و ناراحتی ناشی از دوری معشوق اشاره می‌کند و اعتماد به محبت دائمی‌اش دارد، حتی با وجود زمان‌های طولانی دوری. در نهایت، شاعر شب‌هایی را که به یاد معشوقش در اندوه بوده، به تصویر می‌کشد.