شمارهٔ ۱۱ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به سرنمی شود از روی شاهدان ما را
نشاط و خوش دلی و عشرت و تماشا را
غلام سیم برانم که وقت دل بردن
به لطف در سخن آرند سنگ خارا را
به راستی که قبا بستن و خرامیدن
خوش آمده است ولیکن بلند بالا را
برو چو باز ندانی ترنج و دست آنجا
که یوسف است ملامت مکن زلیخارا
نه هرشبی که به روز آورم کسی داند
که هم ز درد دلی میبرم سویدا را
پدر مناظره می کرد گفتم ای بابا
در علاج مزن درد بی مدوا را
بیار باده که بر عارفان حرام نشد
حلال نیست ولی زاهدان رعنا را
عجب ز محتسب غلتبان همی دارم
که خود همی خورد منع می کند ما را
نزاریا نفسی جهد کن که دریابی
که دی گذشت و کسی درنیافت فردا را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف احساسات و تجربیات خود میپردازد. او از شادی، عشق، و زیباییهای زندگی سخن میگوید و به نوعی نارضایتی از محدودیتها و موانع موجود اشاره دارد. شاعر به غلام خود میگوید که در زمان عشق و دلبردن، باید با کلمات زیبا و دلنشین، چهرههای سخت زندگی را نرم کند. او به اهمیت شادی و فرار از غمها تاکید دارد و به زاهدانی که خود از لذتها دوری میکنند، اما دیگران را منع میکنند، انتقاد میکند. در نهایت، شاعر از شنیدن زمان و گذر عمر و اهمیت استفاده از لحظات زندگی سخن میگوید و از مخاطب میخواهد که قدر لحظهها را بداند.