نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۰۴ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)

میان من و دوست چون شد یگانه

نماند به جز دوست کس در میانه

چو با دوست افتاد کار از دو جانب

دویی جمله معدوم شد در یگانه

چو بیرون از او نیست از خود چه لافی

دگر هرچه گویی چه باشد فسانه

چرا کرده‌اند از مبادیِ فطرت

جنودِ محبت به دنیا روانه

از آن تا شود معرفت حاصل این جا

به تخصیص با دوستان دوستانه

مدار محبت ندارد تعلق

به آغاز و انجام دور زمانه

نیی لایق صدرِ سلطان همین بس

که باشی ملازم بر آن آستانه

اگر جا دهندت همین است جنّت

چه می‌خواهی ای یار چند از بهانه

تو با ساز ساز ار زمانه نسازد

گهی عاقلانه گهی عاشقانه

چرا کرد باید ادا پیش آن کس

که باز از ترینه نداند ترانه

بیا ساقیا با میان آر جامی

چه مانده‌ست از باقیات شبانه

چه ما را مهیاست اسباب فردا

شراب است و حورست و قیلوله خانه

روا نیست‌ام روز بی‌کار بودن

که فردای دنیا بود بی‌کرانه

بیا با تو تا بی‌تکلف بگویم

حدیثی ز روی صفا صوفیانه

اگر طالب وقت باشی از آن به

که بر وعده ایی دل نهی مهلتانه

نزاری ندارد به عقل انتسابی

حدیثش از آن است دیوانگانه

ولی مرغِ تسلیمِ ما از بدایت

گرفته نشیمن بر این آشیانه

از آن مبتلا می‌شود هر زمانی

که مرغی‌ست خو کرده بر دام و دانه

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر درباره اهمیت دوستی و عشق صحبت می‌کند. او می‌گوید که وقتی دوستی شکل می‌گیرد، هیچ چیزی جز آن دوست باقی نمی‌ماند و روابط دوگانه از بین می‌روند. شاعر اشاره می‌کند که باید از تعلق به دنیا و زمانه خودداری کرد و به دوستی و محبت تمرکز کرد. او معتقد است که عشق و محبت نباید وابسته به زمان و مکان باشد و حضور در کنار دوست، خود بهشتی است. شاعر همچنین به این نکته اشاره می‌کند که روزها نباید بدون عمل و تلاش سپری شوند و باید از فرصت‌ها استفاده کرد. در نهایت، او دعوت می‌کند که در جمع دوستان، از سر صفا و بی‌تکلف گفتمان کنند و از زیبایی فطرت و محبت بهره‌ ببرند.