شمارهٔ ۱۱۰۰ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
گرانجانی مکن یارا مشو در خوابِ مستانه
چو بانگِ صبح بشنیدی سبک برخیز مردانه
به مسمار ارادت خویشتن چون حلقه بربندی
اگر روزی دهندت ره درون بارِ میخانه
تو گردانی که در تفریق مجموعیم پس دانی
که بر هرزه بریزد مردِ دهقان بر زمین دانه
چه میلافی که من هستم به جان مشتاقِ وصل او
کجا آری فرودش چون نداری جای جانانه
نزولِ پادشاه و بر قماش ما و من منزل
نباشد لایق گنج نهان هر کنج ویرانه
دلی میبایدت از خویش و از بیگانه ببریده
ترا با این چه کارست ای ز من چون خویش بیگانه
اگر در مسکرات آیی ببینی کز خردمندان
تفاوتها بود با دین براندازانِ دیوانه
گر از اول درآیم تا به آخر با تو برگویم
نداری باور و داری معما جمله افسانه
چو تو خود را ندانی پس چه میدانی نزاری را
نزاری شمع عشّاق است و عقل و نفس و پروانه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به دوست خود توصیه میکند که از خواب غفلت بیدار شود و با شجاعت و عزم راسخ به زندگی بپردازد. او هشدار میدهد که اگر انسان خود را به اسارت پذیرش آرزوها و خواستههای زندگی بسپارد، به همان اندازه از حقیقت و معنای زندگی دور میشود. شاعر به اهمیت عشق و ارتباطات روحی اشاره میکند و میگوید که افکار و تمایلات بیمورد، انسان را از شناخت واقعی خود و دیگران باز میدارد. در نهایت بیان میکند که تنها راه رسیدن به درک و آگاهی، قطع ارتباط با دلبستگیهای مادی و ناآگاهی است.