نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۱۴ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

که می‌برد خبر از من بدان جهان آرای

که زینهار تو و عهدِ من برایِ خدای

تو آفتابی و من ذرهّ‌ ای چنان نکنی

که در زمانه شوم چون هلال دست‌نمای

مرا خوش است به دشواری و به آسانی

به اعتمادِ تو ای ماه‌رویِ مهرافزای

اگر ز پیکر من بند بند بگشایند

روا بود تو به کس لب به خنده برمگشای

بکن برایِ صلاح از مخالفان پرهیز

که نیک‌بخت بود متّقی به هر دو سرای

چو اتفاقِ محبّت ز هر دو جانب هست

من و تو و تو و من، گو حسود ژاژ مخای

به سر بگردم و دستت چنان به دست آرم

که بعد ازین ز سفر درکشم به دامن پای

خوشا که حلقه به در برزنم چو بازآیم

یکی درم بگشاید به مرحبا که درآی

به دوستی نزاری که رغمِ دشمن را

به دستِ معتمدی نامه‌ ای به من فرمای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساس عاطفی عمیق و تقاضای محبت است. شاعر به محبوب خود می‌گوید که او را به یاد خداوند ببرد و از سو سوختن دلش به خاطر دوری و جدایی هشدار می‌دهد. او خود را ذره‌ای در مقابل محبوب آفتابی می‌داند و به صبر و اعتماد به او در سختی‌ها و آسانی‌ها اشاره می‌کند. شاعر به محبوبش می‌گوید که حتی اگر او را در سختی قرار دهند، نباید لبخند خود را به کسی نشان دهد. او از محبوب می‌خواهد که از مخالفان دوری کند و بر محبت مشترک خود تأکید می‌کند. در پایان، شاعر با امید به بازگشت و دیده شدن محبوبش در میان دوستان، از او می‌خواهد که به دوستی با او ادامه دهد و نامه‌ای برایش بفرستد.