نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۲ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کنار من ز سرشک دو دیده غرقاب است

که از دو دیده سرشکم روان چو سیماب است

وداع کردم و پوشیده نیست بر عشّاق

که رستخیز قیامت وداع احباب است

انیس شیفته هم صحبت است در غم دوست

مرا بتر که عذاب از وجود اصحاب است

مگر مصاحب هم رنگ خویشتن باشم

چراغ خلوت من شمع دان مهتاب است

نمی خورم می و وقتی علی الضروره اگر

خورم کدام می آخر چه می که خوناب است

شب دراز و دماغ از خیال در تشویش

به خواب نیز نمی‌بینمش که را خواب است

رقیب معتکف حضرت است گو می باش

که مار بر در فردوس نیز بواب است

مجال نیست توقف مرا به فرصت و او

ز تاب مهر من از من همیشه در تاب است

نماز من نبود جز به روی دوست روا

نه قبله راست از آن سو بود که محراب است

مقلدان همه در اعتراض و غافل از آن

که من کجا ام و در حلق من چه قلاب است

نزاریا طمع از یار معتقد بگسل

شنیده ای که وفا در زمانه نایاب است

بساز با خود و گر مدعی زند دم صدق

غلط مشو که چو صبح نخست کذاب است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر، احساسات عمیق عاشقانه و غم انگیز را بیان می‌کند. شاعر از اشک‌هایی که از چشمانش می‌ریزد سخن می‌گوید و وداع با دوستان و عزیزان را به قیامت تشبیه می‌کند. او از دردهای ناشی از جدایی و غم می‌نالد و به انیسی که در غم دوستش دارد اشاره می‌کند. شاعر به این نکته اشاره دارد که اگر همدمی داشته باشد باید هم‌رنگ و هم‌چندان باشد. همچنین از افکار پریشانش در شب و تنهایی‌اش سخن می‌گوید و می‌فهمد که عشق حقیقی در این دنیا نایاب است. در نهایت، شاعر تأکید می‌کند که وفا و صداقت در این زمانه کم‌یاب است و باید در جستجوی حقیقت و رهایی از تعلقات دنیایی باشد.