شمارهٔ ۱۱۲۹ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بازم افتاد دلِ ممتحن اندر تابی
از غم ماهجبینی شدهام مهتابی
باز از آشوبِ جهانی که نمییارم گفت
قصّه ای دارم و دارد صفتش اطنابی
جفت ابروش که طاق است چو دیدم گفتم
قبله ی خویش توان کرد چنین محرابی
دوش بنمود به من گیسو و گفتم به حکیم
کس پریشانتر ازین گفت نبیند خوابی
خود چه گویم ز دهانش که چو من تشنه بسی
جان بدادند و از آن چشمه نخوردند آبی
گو چنین باش بقا باد غمِ هجران را
گر میسّر نشود وصل به هیچ اسبابی
بینهایت نبود هیچ بدایت الّا
قلزمِ عشق که آن را نبود پایابی
عاشقی بیش جگر خوردن و جان کندن نیست
گر همه حیف و جفایی بود از بوّابی
مهلتی باید و عمری که نزاری شرحی
باز گوید که چهها میکشد از هر بابی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات احساسات عمیق عاشقانه و غم و اندوه ناشی از جدایی را بیان میکند. او از جذابیت و زیبایی محبوب خود صحبت میکند و به تأثیر آن بر دل خود اشاره دارد. شاعر در عین حال به آشفتگیهای جهانی و دردهای عاشقانه اشاره میکند و بر این نکته تأکید دارد که عشق، با تمام سختیها و چالشهایش، بیپایان است و هیچ انتهایی ندارد. او از ناتوانی در دستیابی به محبوب سخن میگوید و اینکه عشق واقعی، نیاز به صبر و تحمل دارد.