شمارهٔ ۱۱۳۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
شهره ی شهر شدم در غم شهرآشوبی
وز که در دوستیِ او نگرفتم کوبی
بیدلآرامی آرام نمیگیرد دل
چه کنم بخت ندارد که ندارد خوبی
صبر بر وعده ی فردای قیامت تا چند
همچنین بر نتوان ساخت ز من ایّوبی
دامن سرو قدی را به کف آرم امروز
در چنین سایه نشینم من و اینک طوبی
از محبت اثری نیست در آن سینه که نیست
در دلش جنبش دردی ز غم محبوبی
هیچ دل سوخته را دردِ مسلمانی نیست
کیست کز دوست سوی دوست برد مکتوبی
مسند مصرِ دل ما نبود بییوسف
حزن را نیست ولیکن به سر از یعقوبی
لافِ معنی نتواند که زند هر گولی
اژدهایی نتواند که کند هر چوبی
بر نزاری چه ملامت که ز مبدای وجود
میل هر طایفه ای هست سوی مطلوبی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عذابی عمیق و غم ناشی از فقدان محبوب است. شاعر به وضعیت دردناک خود اشاره میکند که در این دنیا به خاطر عشق و دوستی دچار پریشانی شده است. او از بیعدالتی و نداشتن بخت سخن میگوید و به صبر بر وعدههای آینده اشاره میکند. همچنین، او در آرزوی لحظهای از وصال و نزدیکی به محبوب خود است و به احساسات عمیق و درد درونی خود اعتراف میکند. در کل، این شعر به غم و اندوه ناشی از عشق ناکام و تنهایی اشاره میکند.