نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۳۸ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

گر به مستی زدم اندر سر زلفت دستی

این همه خرده نگیرند بتا بر مستی

دست من گیر که بر دست نگیرند از مست

هان بده هین بستان از سر پیمان دستی

ای که گفتی من اگر مست بدم دوش امروز

سرِ این فتنه که داند به کجا پیوستی

خوش نکو طرفه عجب قاعده‌ای بودی اگر

هرکه بدمست شدی عهد وفا بشکستی

گر به طوفان عتاب تو غباری برخاست

کاشکی باز به آبِ سرِ من بنشستی

حلقه‌ی زلف تو در دست من و دل ساکن

والله ار سلسله برپای بدی بگسستی

کاشکی دست رسستی و در اسلام روا

تا من آن زلف چو زنار مغان بربستی

عشق در سینه و می در سر و سودا در دل

عقل را چاره همین بود که بیرون جستی

عشق و مستی و جوانی و نزاری هیهات

عقل اینجا چه کند کاش که باری هستی

من خود از صحبت اغیار گریزان باشم

خاصه از عقلِ جگرخواره گرانی پستی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساسات عاشقانه و مستی شاعر است. شاعر به زلف محبوبش اشاره کرده و می‌گوید که اگر به مستی دستی به زلف او زده، نباید خرده‌ای بر او گرفت. او از محبوبش می‌خواهد که دستش را بگیرد، زیرا در حال مستی کسی دیگری قادر به گرفتن دست او نیست. شاعر به یادآوری می‌پردازد که در لحظه‌ی مستی، وفاداری و عهدها شکسته می‌شوند و عشق و شور جوانی او را به سوی جنون می‌کشاند. در نهایت، او از عقل و خرد می‌گریزد و بر احساسات و تمایلات عاشقانه‌اش تأکید می‌کند.