نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۴۷ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

کاشکی ما را جفا از پیشِ ما برداشتی

کز وجود ناقص ما ذره ای نگذاشتی

من بر آنم کز وجودِ من برون آرد مرا

در سر ِ هر کس به حد ِ او بود پنداشتی

سلطنت هم گر بدین طبل و علم بودی به حشر

دشت بان داهولِ خود آن روز هم بفراشتی

مطبخ محمود با چندان شکوه سلطنت

هم به سعی دشت بان می‌یافت شام و چاشتی

وای ازین دیوان ِ مردم چهره یعنی نفس ما

آدم ار دانسته بودی تخمِ بد کی کاشتی

گر بدانستی که با خاک خواهد رفت خاک

چشمه ی حیوان به دست ِ خود نمی انباشتی

رستمی بودی مظفر گشته بر اکوان

گر نزاری روی از اکوانِ خود برداشتی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این ابیات به جفا و ظلمی که به او شده اشاره می‌کند و آرزو دارد که ای کاش این رنج‌ها و سختی‌ها از او دور می‌شدند. او از ناقص بودن وجود خود شکایت دارد و می‌گوید که بهتر است از وجودش رهایی پیدا کند. شاعر همچنین به سلطنت و قدرت اشاره می‌کند و به طعنه می‌گوید که حتی در صورت داشتن سلطنت نیز نمی‌توان با دنیا و مادیات، به زندگی واقعی دست یافت. او بر این باور است که انسان باید بداند که زندگی مادی گذراست و در نهایت همه به خاک بازمی‌گردند. در نهایت، شاعر می‌گوید که اگر رستم، شخصیت قهرمان ملی ایران، از بدی‌های خود دور شود، می‌تواند به پیروزی و فلاح دست یابد.