نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۶۸ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نمازِ شام رسید ای بتِ سمرقندی

بساز چنگ و بزن پرده نهاوندی

اگر چو چنگ بننوازیم روا نبود

که چون بریشمم از پای و سر فروبندی

کرشمه‌ای کن و بَشکی بزن چه باشد اگر

به گوشه لب هم‌چون شکر فروخندی

چو شاخِ مهرِ تو در بستانِ جان بگرفت

درختِ طاقت ما را ز بیخ برکندی

چو آفتاب پرستم نمی‌توانم گفت

که سایه بر من و بر کار من نیفکندی

به خدمتی که اشارت کنی و فرمایی

کمر ببسته‌ام از رویِ لطف بپسندی

به دیده گر بپذیری غلامی تو کند

نزاری‌ای که پدر را نکرد فرزندی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات عاشقانه و longing شاعر نسبت به محبوبش می‌پردازد. شاعر از محبوب خود می‌خواهد تا در مراسم شبانه، که به نظر می‌رسد به شکل نوازندگی و شادی برگزار می‌شود، حاضر شود و او را خوشنود کند. او با استفاده از تشبیهات زیبا، احساسات عمیق خود را بیان کرده و اشاره می‌کند که عشقش به محبوبش او را به مرز نابودی رسانده است. همچنین، شاعر به وفاداری و خدمتگزاری خود اشاره کرده و ابراز می‌کند که امیدوار است محبوبش او را بپذیرد، زیرا این عشق برای او اهمیت زیادی دارد و او حاضر است تمام وجودش را برای خوشنودی محبوب بذل کند.