شمارهٔ ۱۱۷۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر زمام ارادت به دست ما بودی
وجود معتکف حضرت شما بودی
برآمدی رمقی کر حیات من باقیست
اگر نه بوی تو در جنبش صبا بودی
وگر رقیب فضولی نمی شدی مانع
ز آستان تو کی روی من جدا بودی
مرا فراق نکشتی گرم شکیب استی
تو را نظیر نبودی گرت وفا بودی
ز من حدیث نگویی و یاد من نکنی
من ار چنان که چنین کردمی روا بودی
ثبات عهد نباشد چه سود حسن و جمال
دریغ اگر چو تویی را قدم به جا بودی
چنین که دست برآورده ای به بد عهدی
اگر ز من اثری دیده ای سزا بودی
فریب میدهدم هم به عذر ها لکن
نکوستی اگرت دل به حا ما بودی
به هر صفت که بود هم نگه توانی داشت
دل نزاری مسکین گرت رضا بودی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به ظهور عشق و فراق اشاره میکند و از حالتی میگوید که اگر اختیار دل و ارادتش در دست خود او بود، میتوانست در نزدیکی معشوقش باقی بماند. او اشاره میکند که حتی با وجود دوری، هنوز هم زنده است و یاد معشوقش را فراموش نمیکند. شاعر به بیوفایی و بدعهدی معشوق نیز اشاره میکند و از او میخواهد اگر هنوز دل به او دارد، به یادش باشد. او به این نکته میپردازد که زیبایی و جذابیت هیچ فایدهای ندارند اگر وفای عهد وجود نداشته باشد و در نهایت، احساس نارضایتی و دلسوزیاش را نسبت به وضعیت فعلی ابراز میکند.