نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۷۱ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

گسسته‌ای و نخواهی که باز پیوندی

توقّع است که رحمت کنی و نپسندی

سرِ ستیزه گرفتی چه روی می‌بینی

درِ جفا بگشادی چه نقش می‌بندی

بیا و دیدۀ حاسد بکن که از غیرت

گمان برد که دل از من به خیره برکندی

ز آبِ دیده و خاکِ درِ تو نشکیبم

که این و آن ز تو خشنودی است و خرسندی

به دیده و دلِ پر خون به هر چه درنگرم

خیالِ رویِ تو بینم ز آرزومندی

به گوش و گردنِ ما طوقِ عهد و حلقه ی امر

ز بنده بندگی و از شما خداوندی

غلامیِ تو به آزادگی تواند کرد

نزارییی که پدر را نکرد فرزندی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساس جدایی و طلب وصال است. شاعر از طرف مقابل می‌خواهد که اگر نمی‌خواهد با او پیوندی دوباره برقرار کند، حداقل رحمت و مهربانی کند. او به ستیزه‌جویی و بی‌رحمی طرف مقابل اشاره می‌کند و به حسرتی که از دوری دارد، می‌پردازد. در حالی که دلش پر از عشق و اشتیاق است، به یاد خاطرات می‌افتد و از درد جدایی سخن می‌گوید. نهایی‌ترین لحظه شعر به بیان احساس غلامی و بندگی در عشق و نیاز به آزادی از این بندها می‌پردازد.