شمارهٔ ۱۱۷۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
دریغا گر شبی روزی تو را پروای ما بودی
وگر خود یک زمان بودی گدایی پادشا بودی
اگر دانستمی کز تو توانستی به سر بردن
به دست آوردمی یاری اگر از هر کجا بودی
ولیکن تو نه آن یاری که باشد کس به جای تو
و گر بودی چو عقل از عشق و کفر از دین جدا بودی
چو از مبدای کون اضداد را از هم جدا کردن
مقرر شد وگر نه این و آن روی و ریا بودی
اگر بی درد درمانی میسر می شدی هرگز
عذاب آباد دنیا سر به سر دارالشفا بودی
به دست کیست کاری یا که می داند به خود چیزی
و گر بودی به حق بر یک دگر فرقی که را بودی
چو فرعونش بیفکندی به دست قهر در اسفل
گرش هم چون کلیم الله عصایی اژدها بودی
چو روح الله گرش بودی دلی روشن دمی گیرا
مقاماتش ز تحت الارض بر اوج سما بودی
به جای ارتقای خویش صاحب وهم خود را بین
نیازی گر چو آه من روان بودی روا بودی
نزاری عاقبت روزی از این غرقاب بگذشتی
اگر خوی تو با بیگانگان شهر آشنا بودی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به حسرت و آرزوی یک رابطه عمیق اشاره میکند و از این میگوید که کاش معشوقش نسبت به او توجه بیشتری داشت. شاعر به این موضوع میاندیشد که اگر معشوق دارای ویژگیهای خاصی بود، میتوانست یاری وفادار باشد. او همچنین به ناپایداری دنیا و دردها و مشکلات آن اشاره کرده و بیان میکند که اگر درمانی برای دردها وجود داشت، زندگی باید بهتری میبود. در ادامه، به قدرت و عظمت الهی اشاره میکند و با مثالهایی از شخصیتهای تاریخی، نظیر فرعون و کلیم الله (حضرت موسی)، به بررسی قدرت و مقام میپردازد. در نهایت، شاعر آرزوی گذر از آلام و مشکلات را دارد و میگوید که اگر رفتار او با دیگران بهتر بود، شاید روزی از این شرایط سخت رهایی مییافت.