شمارهٔ ۱۱۷۰ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
رسید جان به لبم از بس آرزومندی
هنوز وقت نیامد که باز پیوندی
به حالِ بنده که از دست میرود کارم
مگر نظر کنی از غایتِ خداوندی
غریب کشتن و آزارِ دوستان جستن
توقّع آن که ترحّم کنی و نپسندی
ترا رسد به لبی از نبات شیرینتر
اگر از آن دهن تنگتر بر شکرخندی
نداشتی ز خدا و ز خلق شرم و حیا
که دل ز جان من مُستمند برکندی
به جان مضایقتی نیست چون درافتادم
تو هم مبالغتی کن اگر درین بندی
غمم نخوردی و گفتی نزاری آنِ من است
هزار بار چنینم به خون درافکندی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات از شدت آرزو و دلتنگی خود میگوید و اشاره میکند که زمان دیدار و پیوند دوباره با محبوب فرارسیده نیست. او از حال خود ناله میکند و از خداوند طلب توجه دارد. احساس تنهایی و آزار از دوستان نیز به چشم میخورد و شاعر به شدت نسبت به محبت و ترحم محبوب احساس نیاز دارد. او به شیرینی محبت معشوق اشاره کرده و از شکرخندیش سخن میگوید. در نهایت، شاعر از بیتوجهی و غفلت محبوب ناراحت است و جگرگوشهاش را به نادیده گرفتن عشقاش میبیند.