شمارهٔ ۱۱۸۳ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
وفا نکردی و پیوندِ عهد ببردی
به دشمنی من از دوستی بگردیدی
عفا الله آن که به کینش هلاک خواهی کرد
گر این که با منِ مسکین به مهر ورزیدی
هزار شب ز تو در خون نشستهام تا روز
مرا ز بد بتر آخر چه میپسندیدی
چنین کنند وفا حقّ ِ صحبت این باشد
که دشمنی به علیرغمِ دوست بگزیدی
گناهِ من به چه وجه اعتماد میکردم
چو دیدمت که دل اوّل نظر بدزدیدی
غمِ تو چند خورم ای که خونِ من خوردی
کرانه کردی و چندین جفا بورزیدی
من از نشانِ تو انگاشتم که بیخبرم
تو نیز نامِ من انگار کن که نشنیدی
به خدمت آمده بودم امیدها بر سر
وداع میکنم و میروم به نومیدی
نزاریا نه ترا گفتم اعتماد مکن
که او وفا نکند دل بدو مده دیدی
در آتشت بگدازد چو گل به هر ساعت
که هم چو غنچه ی در پرده باز خندیدی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که به موضوع وفا و بیوفایی اشاره دارد. شاعر از درد و رنج ناشی از خیانت و بیاعتنایی معشوقهاش سخن میگوید و از احساس ناامیدی و شکست در عشق خود گلهمند است. او از اینکه با وجود محبتش، معشوقه به دشمنیاش پرداخته و به او جفا کرده، انتقاد میکند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که باید از این رابطه که او را به درد و غم میکشاند، دست بکشد و در عین حال یادآور میشود که اعتماد به کسی که وفا نمیکند، بیفایده است.