شمارهٔ ۱۲۰۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
دوش آمد و گفت در چه کاری
از دست شدی سرِ چه داری
بگذشت به هرزه روزگارت
موقوفِ که در چه انتظاری
گرداب کشیده در میانت
میپنداری که بر کناری
سر پیش بمانده چند باشی
مستغرق بحر شرمساری
در رشته ی خویشتن پرستان
جهل است امید رستگاری
خواهی که حیاتبخش گردد
هر دم که ز اندرون برآری
بیرون روی از وجود و خود را
بسپاری و بیش سرنخاری
تحقیق شعار خویش سازی
تقلید تمام واگذاری
ای پیکِ عدم نگفتم آخر
بگذر ز وجودِ خود نزاری
از ملک دو کون بر سرآیی
یکباره اگر تو واسپاری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بررسی وضعیت انسانی میپردازد که در زندگی دچار سردرگمی و ناامیدی است. او میگوید که انسانها خود را در غرقاب مشکلات و انتظارات بیmeaning مییابند و به سرنوشت خود تسلیم میشوند. شاعر به فرد یادآوری میکند که اگر میخواهد زندگیاش معنادار شود، باید از خودخواهی و نگرانیهای سطحی فارغ شود و به عمق وجودش مراجعه کند. او تأکید میکند که رهایی از قید و بندهای دنیوی و تقلید از دیگران میتواند به او کمک کند تا حقیقت خودش را پیدا کند و در نهایت به رستگاری برسد.