نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۰۸ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

باز دلم صید کرد طرفه نگاری

سرو قدی غنچه سینه لاله عذاری

دست و عنانش دریغ و پای و رکابش

تا چه کنند از چنین نزار شکاری

جان به لبِ از آرزو رسید که دارم

بر لبِ می‌گونِ او شکسته خماری

هم به امیدی شکیب بیش توان کرد

کاش نویدی شود به بوس و کناری

تا به میانجیِ بادبانِ تضرّع

کشتیِ امّیدِ من رسد به کناری

هیچ دگرنیست در کشاکشِ هجران

کاش بدی دست‌رس به صبر و قراری

طاقتِ تنها سپردنِ منِ بی‌دل

نیست میسّر مرا ز صحبتِ یاری

آتش اندوه آبِ رز بنشاند

راه دهندم مگر به می‌کده باری

شادیِ روشن‌دلی که بر اثرِ صبح

پُر به کفم بر نهد قدح سه چهاری

الحذر از زاریِ نزاریِ مسکین

زارتر آخر ز من کجاست نزاری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از دل‌تنگی و آرزوهای خود سخن می‌گوید. او به زیبایی یک معشوق اشاره می‌کند که قلبش را صید کرده و به شدت به او وابسته است. شاعر با وجود درد و انتظار، به امید وصال و نزدیکی به معشوق، تحمل می‌کند. او در انتظار خبری خوش از بوسه و آغوش محبوبش است و آرزو دارد که کشتی امیدش به ساحل برسد. در نهایت، احساس تنهایی و زاری او نشان‌دهنده‌ی عمق درد و حسرتش است و به حسرتی می‌رسد که حالتی عاجزانه دارد.