نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۱۴ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

بیا یارا که آمد وقتِ یاری

مرا بی خویشتن تا چند داری

به نومیدی چو من بی چاره ای را

روا باشد که ضایع می گذاری

جفا بردن ز دشمن بر امیدی

بسی آسان تر از نومیدواری

بسی جور از فراقت بردم ای دوست

ز دشمن تا کی آخر بردباری

مباش آخر بدین نامهربانی

که یاد از دوستان هرگز نیاری

شکیبایی مدار از من توقّع

که من معذورم از آشفته کاری

ملاقاتی که رویت باز بینم

همین میخواهم از مولا به زاری

به رغبت جان به جانان واسپارم

همین باشد طریقِ حق گزاری

مقاماتی برون آرم که عشّاق

بیاموزند از من جان سپاری

چو من در بی خودی مشهور دهرم

ز من شینی نباشد بی قراری

میازار آخر ای یار دل آزار

نزاری تا به کی زار و نزاری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به یار خود می‌گوید که وقت یاری و کمک کردن فرا رسیده است و از او می‌خواهد که بیشتر از این بی‌اعتنایی نکند. او احساس ناامیدی و بی‌پناهی می‌کند و می‌گوید که تحمل جفا و بی‌توجهی دشوار است. شاعر از محبت و یاد دوستان می‌گوید و به یار خود هشدار می‌دهد که نباید به او بی‌محلی کند. او همچنین از درد و رنجی که از جدایی کشیده، سخن می‌گوید و می‌خواهد که با دیدن یار، آرامش یابد. شاعر در نهایت از یار می‌خواهد که او را نرنجاند و اجازه ندهد که دچار ناامیدی و دردسری بیشتر شود.