شمارهٔ ۱۲۱۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مستفعلن فع مستفعلن فع (متقارب مثمن اثلم)
مگسل نگارا پیوندِ یاری
مگذار ما را تنها به زاری
با ما مکن بس بی التفاتی
سویِ عزیزان منگر به خواری
تا یک دم از من خوش بر نیاید
هر دم به رنگی دستی بر آری
سروی تو باری آزاد می رو
از من که چون من یاری نداری
من بس نیایم گر بس بکوشم
با خیلِ هجران شب های تاری
شوریده مغزم زان می بلغزم
بر من نگیرند آشفته کاری
دل رفت و جانم شد در سرِ دل
بی جان و بی دل مسکین نزاری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس تنهایی و نیاز به حمایت از سوی عزیزان اشاره دارد. شاعر از معشوق خود میخواهد که او را تنها نگذارد و به حال زاریاش بیتوجهی نکند. او احساس میکند که امیدی در دل ندارد و به دنبال توجه و محبت است. همچنین، شاعر به ناتوانی خود در تحمل دوری و جدایی اشاره میکند و بیان میکند که در حالتی آشفته و پریشان قرار دارد. در نهایت، او از فقدان دل و جانش سخن میگوید و به تلخیهای جدایی اشاره میکند.