شمارهٔ ۱۲۱۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
گر طاقت ما داری در مستی و هشیاری
ورنه سر خود گیری به زان که دل آزاری
هر چیز که دانستی هر چیز که ورزیدی
زان ها همه بازآیی وان ها همه بگذاری
دم دم دلِ مُشتاقان افتد به دگر جایی
ما را نبود جایی جز گوشه ی بی کاری
ره نیست موحّد را در خانقهِ کثرت
زیرا که بود واحد مفروع ز بسیاری
این مرتبه گر خواهی کز خویش کنی حاصل
هرگز نشود الّا از موهبت باری
تا در طلبِ جانان دل بر نکنی از جان
مشغول ندارندت الّا به جگر خواری
زنهار مرو با خود کان جا نرسی وز خود
صعب است سفر کردن تا سهل نپنداری
ای خامِ بیفسرده نه زنده و نه مرده
از دوست نمی گویم از خود چه خبر داری
تو هیچ نیی وز خود برساخته ای چیزی
از سر بنهی روزی خودبینی و جبّاری
غافل منشین چندین مپرست بت سنگین
در گردنِ تو دینی حقّ است که بگزاری
تا روز کنی عادت چون سوختگان هر شب
بر خاکِ درِ تسلیم از دیده گهرباری
ای عذر پذیرنده خشنود شو از بنده
بپذیر نزاری را تا چند کند زاری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حالاتی از مستی و هشیاری پرداخته و به مخاطب هشدار میدهد که اگر نمیتواند در این حالتها به سر ببرد، بهتر است خود را رها کند. شاعر میگوید که همه چیزهایی که یاد گرفتهای و تجربه کردهای، در نهایت باید رها شوند و دل باید به وصال دوست معطوف شود. او به یکتایی و دوری از کثرت اشاره میکند و میگوید که برای رسیدن به حقیقت و وصال معشوق، باید از خود عبور کرد و به حالتی تسلیم رسید. شاعر همچنین به نقد خودبینی و غرور میپردازد و تأکید میکند که انسان در نهایت از خود هیچ نیست و باید عادتهای ناخوشایند و دینی که بر گردن دارد را کنار بگذارد. در نهایت، از خداوند میخواهد که بندهاش را بپذیرد و از او خرسند باشد.