شمارهٔ ۱۲۲۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر به مصلحت از پیش دوست برگذری
چرا به گوشه ی چشم از قفا نمی نگری
بدین شمایل و شکل از نقاب ممکن نیست
که آدمی به درآید چه آدمی که پری
وجودِ پاک تو با آب و گِل نیامیزد
بدان سبب که تو نورانیی و ما بشری
فرازِ سرو که دیده ست سیب و شفتالو
نگاه کن که چه پاکیزه ای و باروری
به طعنه گفتی تشنییع می زنی بر من
بلی پس از که تظلّم کنم چو دل تو بری
به خاکِ پایِ عزیزت که سر بهایِ من است
که از دو دیده به نزدیکِ من عزیزتری
اگر مشاهده کم اتّفاق می افتد
ز راهِ بینشِ خاطر همیشه در نظری
چرا رضا ندهد عاشقِ ریاضت کش
که گر ز دوست جدا شد به درد بیش تری
نزاریا به وفا حالیا جگر می خور
که هم ز اهلِ دلی آن بود که بر نخوری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به مضامین عشق، وفا و خودآگاهی میپردازد. شاعر از دوست میخواهد که چرا به او توجه نمیکند، اگرچه میداند که وجود پاک و نورانی او با سایر افراد متفاوت است. او به زیبایی و باروری دوست اشاره میکند و از دلشکستگیها و دردهای عشق سخن میگوید. در انتها، شاعر تأکید میکند که عشق واقعی نیاز به وفا و پایبندی دارد و این وفا را در روابط عاطفی باید جستجو کرد.