شمارهٔ ۱۲۳۰ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
جهان خراب شد از نسبتِ پدر پسری
مکن عمارت اگر عاقلی که بر نخوری
ز روزگار همین بهره بس که در کنجی
حدیث کس ننیوشی و نامِ کس نبری
چو آدم از طلبِ گندمی مشو فرتوت
تو خود به ارز نیرزی جوی اگر بخری
دلِ شکسته به دست آوری درست کنم
به از سری که به عادت سویِ سجود بری
به جهدِ خلق نباشد قضای کُن فیکون
ز حکم رفته منال ار بهی ست ار بتری
مکوش و کوش که نه قاصری نه محترزی
مترس و ترس که نه ایمنی نه بر خطری
نشانِ باخبران بی خودی و بی خویشیست
هنوز بی خبری تا ز هیچ با خبری
هم از حجاب بود گر به دوست وامانی
چه می کنی و چه می بینی و چه می سپری
نزاریا برو و دامنی به دست آور
که کس بدو نرسیده ست جز به دست وری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به رابطه نادرست بین پدر و پسر اشاره میکند و به اهمیت خودآگاهی و دانایی تأکید میکند. او میگوید که زندگی نباید با نگرانی و تکیه بر قضا و قدر سپری شود و هر فرد باید تلاش کند تا ارزش خود را درک کند. دلشکستگی و ناتوانی در برابر مشکلات بهتر از تسلیم شدن است. در نهایت، شاعر به دقت در حركات و تفکرات افراد دعوت میکند و به آنها یادآوری میکند که برای رسیدن به صفا و حقیقت، باید از ظواهر و حجابهای دنیوی عبور کنند و به درک عمیقتری از خود و دیگران برسند.