نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۳۹ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بر آن سرم که دگرباره در دهم صوری

صلا بگویم و عشّاق را دهم سوری

ولیک من به سرِ خود نمی‌توانم بود

که هست قاعده بر آمری و مأموری

مطیع امرمان و تعلیم را شده تسلیم

بلی نباشم نه معجبی نه مغروری

طبیبِ درد کسی دیگرست وگرنه به حق

من آن نی‌ام که ندانم علاجِ رنجوری

درون خانهی ظلمت بمانده‌ای زیرا

کسی برون نرود بی‌دلالتِ طوری

فسرده گو به تعصّب گمان مبر بر ما

که هست مستیِ ما از لعابِ انگوری

دگر به نسیهی آینده‌یی فریفته‌ام

در انتظارِ بهشتی و وعدهی حوری

کسی که مست ز خم‌خانهی الست آمد

از آن سپس نبود حاجتش به مستوری

بهشت و حور به معنی معین آمده است

چه غم اگر نشناسد ز غایت دوری

من آن کسم که شدم در حضور مستغرق

مدان مرا چو نزاری نزارِ مهجوری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، شاعر از وضعیت خود و عشق سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که در تلاش است که بار دیگر به صدا درآید و دل‌های عاشقان را به وجد آورد، اما به خاطر قاعده‌های دنیوی نمی‌تواند تنها بر خواسته‌های خود متکی باشد. او به تسلیم شدن در برابر فرمان‌ها و آموزه‌ها اشاره دارد و خود را بی‌غرور و معجب می‌داند. شاعر می‌فهمد که نمی‌تواند دردهای کسی را درمان کند و در تاریکی جهل مانده است. او اصرار دارد که افراد اگر به درک صحیح نرسند، نمی‌توانند از وضعیت خود خارج شوند. همچنین به غفلت انسان‌ها از حقیقت و وعده‌هایی چون بهشت و حوری اشاره می‌کند و می‌گوید که کسی که واقعا به عشق حقیقی پی ببرد، نیازی به این آرزوها نخواهد داشت. در نهایت، شاعر خود را در حالتی می‌بیند که غرق در لذت و زیبایی‌های عشق است و از دیگران می‌خواهد که او را به لحاظ وضعیت عاطفی‌اش قضاوت نکنند.