شمارهٔ ۱۲۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
هان کجایی که ز هجرانت قیامت برخاست
فتنه بنشان که دگر باره ملامت برخاست
بی تو برخاست قیامت ز وجودم آری
هر کجا عشقِ تو بنشست قیامت برخاست
منم آن عاشقِ بیچاره مسکین که مرا
حاصلِ عمر ز عشقِ تو ندامت بر خاست
گفتم از کویِ تو برخیزم و کنجی گیرم
دل چو بشنید به تشنیع و غرامت برخاست
هر دو ممکن نبود عشق و سلامت که شنید
کز درِ عشق فلانی به سلامت برخاست
عقل جزوی به نصیحت چه کنم کز پیشم
هر چه جز وی بُد و کلّی به تمامت برخاست
من که هرگز به ملامت نشوم با تو دگر
خود گرفتم همه عالم به ملامت برخاست
قامتم پست چرا شد پس اگر در رهِ عشق
سرو را از سرِ آزادی قامت برخاست
به کرم یک نفسی پیشِ نزاری بنشین
که نه آخر زجهان رسم کرامت برخاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس عمیق غربت و دوری از معشوق است. شاعر در اثر جدایی از معشوق، احساس قیامت و آشفتگی در وجود خود میکند و به شدت تحت تأثیر عشق و عاطفهاش قرار دارد. او از درد ناشی از عشق و ندامتهایی که در زندگیاش تجربه کرده، سخن میگوید. در عین حال، او نمیتواند از عشق رهایی یابد و از تلاش برای دسترسی به آرامش و سلامت ناامید است. احساسات متضاد عشق و ملامت در تناقضی عمیق با هم قرار دارند و شاعر در پی یافتن تسکین و کرامت از جانب معشوق خود است.