شمارهٔ ۱۲۱ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
میروم سویِ خرابات که پیرم آنجاست
جای دیگر چه کنم عذر پذیرم آنجاست
گر به شکلم تو جدا بینی و دور از برِ دوست
جان که از وی نفسی نیست گریزم آنجاست
نیست جایی دگر آن کس که ستم کرد و برفت
دامنش روزِ مکافات بگیرم آنجاست
دارم آنجا به غریبی و به تنهایی خوی
سپه و مملکت و تاج و سریرم آنجاست
گر ندارم خبر از خویشتن اینجا چه عجب
فهم و وهم و نظر و فکر و ضمیرم آنجاست
چند سرگشته روم در شب تاریکِ فراق
رفتم آنجا که رخ بدرِ مُنیرم آنجاست
به چه مشغولم ازین جا به چه آنجا نروم
که دل و جان نزاری فقیرم آنجاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر به خرابات میرود، جایی که پیر (راهنما) او آنجا است. او از زندگی در جایی دیگر بیفایده میداند و تنها در خرابات است که به آرامش میرسد. حتی اگر دور از محبوبش باشد، زندگیاش وابسته به اوست و نمیتواند از او بگریزد. او به یاد میآورد که اگر فردی ستم کند و برود، باید در همانجا پاسخگو باشد. شاعر در خرابات به تنهایی و غربت خود میپردازد و حس میکند که تمام وجودش در آنجاست. او از به سر میبردن در جایی که از خود بیخبر است تعجبی ندارد، زیرا همه چیز او در خرابات وجود دارد. در نهایت، او از سرگشتگی و فراق رنج میبرد و میداند که دل و جانش در آن مکان است، حتی اگر ظاهراً به جایی دیگر برود.