نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۴۵ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چه دلبری که به دل داریی نپردازی

همین و بس که دل می بری به طنّازی

به پیش خلق ز جور تو پرده بردارم

اگر ز رخ نفسی پرده برنیندازی

دلم ز پای درآمد بیا و دستم گیر

سری به کار درآور مکن سرافرازی

به خوبی تو چه نقصان رسد اگر نفسی

دلِ شکسته دلی را به لطف بنوازی

نیاز بنده و ناز تو چند بردارد

به حسن یک دو سه روزه این چنین چه می نازی

عنان عقل رها کن که هیچ نگشاید

ز نقش بندی و طرّاری و عجب سازی

ز من حیا نکنی از خدا نیندیشی

که هر زمان به جفا حیله ای نو آغازی

اگر حواله ی کار تو با خدای کنم

مسلّمت نشود با خدا حیل بازی

شبی که گوش کنی ناله نزاری را

اگر چه سنگ دلی هم چو موم بگدازی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره دل‌باختگی و عشق است. شاعر به محبوب خود می‌گوید که زیبایی‌اش کافی است و نباید از دل کسی که عاشقش شده، غافل بماند. او از محبوب می‌خواهد با ناز و طنازی‌اش، دل شکسته‌اش را نوازش کند و به او توجه بیشتری داشته باشد. همچنین شاعر به محبوب یادآوری می‌کند که ناز و فریبش ممکن است درد و رنجی به همراه داشته باشد و در نهایت از او می‌خواهد تا به احساساتش اهمیت دهد و دل او را نشکند. مضمون شعر مملو از احساسات عاشقانه و نداشتن امید در برابر بی‌توجهی معشوق است.