نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۵۶ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

حرام بر من اگر بی تو می‌زنم نفسی

و گر ز چشم پر آبم نمی‌رود ارسی

مرا هوس به سر کوی توست جان دادن

تو را چه سر که نه در هر سری بود هوسی

تو هم چو روحی و من همچو قالب بی‌جان

بمانده بی تو و جز با تو نیستم نفسی

ز چارچوب طبیعت خلاص می‌خواهم

چو من که دید گرفتار بلبل قفسی

مرا به شیفتگی سرزنش مکن یارا

که هیچ گونه ندارم به صبر دسترسی

اگر شکیب ندارم شکست مکنید

چگونه صبر کند بر فراق دوست کسی

نزاریا اگرت سر ز دست دل برود

در این قدم به سر افتاده‌اند چون تو بسی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این متن از عواطف عمیق خود نسبت به معشوق صحبت می‌کند. او می‌گوید که بدون معشوق نمی‌تواند نفس بکشد و حتی اشک‌هایش هم بی‌فایده است. او آرزو دارد جانش را در راه عشق فدای محبوب کند و درک می‌کند که معشوق او همانند روحی است که او را زنده نگه می‌دارد. شاعر از حالتی اسیر و زیانمند صحبت می‌کند و به این نکته اشاره دارد که هیچ‌گونه صبری ندارد و نمی‌تواند دوری معشوق را تحمل کند. در نهایت، او بیان می‌کند که اگر دلش فروریزد، دیگران نیز در چنین وضعیتی قرار خواهند گرفت.