شمارهٔ ۱۲۵۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر چه سوختهام در بلای عشق بسی
به عمر خود دل ازین سان ندادهام به کسی
چه جان بکندم تا گوهری به دست آرم
که خاطرم متعلّق نمیشود به خسی
نهان ز خلق نیارم به هیچ کوی گذشت
چنان که گویی بر پای بستهام جرسی
مرا ملامت مردم درین بلا انداخت
که از ملامت مردم بتر شدم به بسی
گرم به تیغ زنند از شکر نپرهیزم
درین روش نتوان بود کمتر از مگسی
خطا چه گونه توان رفت، در طریقت عشق
به روز محتسبی ناظر و به شب عسسی
در آن وجود که سلطان عشق منزل کرد
مجال نیست که در سر بماندش هوسی
به زور و زر که ندارم چه چاره خواهد رفت
مگر به زاری وزین بیش نیست دسترسی
نزاریا به جفا دل بنه که نتوان رفت
به خشم از آن که میسر نمیشود نفسی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل شاعر بیانگر رنج و اندوه ناشی از عشق است. او از سوختن و تحمل دردهای عشق سخن میگوید و میگوید که هرگز دلش را به کسی نداده است. وی برای به دست آوردن گوهری ارزشمند در عشق تلاش کرده و نسبت به افراد پست بیاعتناست. شاعر به این سالها اشاره میکند که نمیتواند به راحتی از دنیای بیرون ایجاد رابطه کند و از ملامت مردم میهراسد. او آماده است تا از سختیها و خطرات بر خود بپذیرد، اما در عشق نمیتواند از موانع و مشکلات فرار کند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که در عشق واقعی، هوسی نمیتواند باقی بماند و زندگیاش بیشتر از زاری و درد نمیتواند برود.