شمارهٔ ۱۲۷۱ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
مرا با دوست می افتد به هر وقتی و هر حالی
ملاقاتی نمی گویم به هر ماهی و هر سالی
نظر بر هر چه اندازم جمال دوست می بینم
خیالش پیش چشم من بر استد هم چو تمثالی
کسی را دوست می دارم که گر مشاطه حسنش
به رویش برکشد نیلی ز غیرت می شوم نالی
به سر بر می رود دودم ز آتش خانه ی سینه
گر از دفع رقیبانش فتد در وعده اهمالی
بیا ای ساقی و ساغر دمادم بر کف من نه
پیاپی ده ز پیمانی نیی کم تر ز کیّالی
شراب و شاهدم باید که باشد دایم آماده
جز اینم در همه عالم به گردن نیست اغلالی
مبین گو معترض ما رو به چشم کثرت و ذلت
که در مضمون هر نقصان بود پوشیده اکمالی
کجا کون و مکان گنجد درون سینه ی آن کس
که باشد در دل تنگش ز مهر دوست مثقالی
فدای دوست باید شد به رغبت همچو عیاران
نباید گشت گرد سر ز هر سو هم چو محتالی
ز جان بازان وفا جویند نه از هر تن آسایی
که بار عشق بردن را بباید جست حمّالی
به پای هر هوسناکی به پایان کی شود این ره
ز دستان داستان آید نه از دستان هر زالی
بباید روزگاری تا پدید آید به دوران ها
مثال لیلی و مجنون سلامانی و ابسالی
ملامت گوی را گفتم چه میخواهی نزاری را
نزاری می کشد باری نیازی می کند لالی
چو مرغی در قفس تا کی بود دل مرده و غم گین
بهل تا آشیان گیرد برافشاند پر و بالی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلبستگی شاعر به دوستش و احساسات عمیق و بیقراری او در این رابطه است. شاعر هر لحظه در خیال دوستش است و زیبایی او را در همه چیز میبیند. او به بیان این نکته میپردازد که عشق واقعی نیاز به فداکاری دارد و نمیتوان از آن به راحتی گذشت. شاعر همچنین به تلاش و سختیهایی که در مسیر عشق وجود دارد اشاره میکند و میگوید که وفا و صداقت باید در میان عاشقان باشد. در نهایت، او از قفس غم و دلتنگی خود میگوید و بر امید پرواز و آزادی از این وضعیت تأکید میکند.