نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۹۲ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

خوش بود به صبح دم زمزمه ی خروسِ می

زنده دلا نمی کنی تجربه از نشاطِ وی

از نفحاتِ صبح دم بهره نگیری ای صنم

باز نشین ز خواب و کف پیش کن و بخواه می

حور و شرابِ نقد را هر دو به دست می شود

عشوه نمی خریم ما وعده ی نسیه تا به کی

باد ببرد مملکت خاک بخورد سلطنت

نامِ نکو بماند و بس از جم و کی قباد و کی

راست نشین و پاک رو نیک نیوش و بد مگو

وای اگرت به عاقبت سوزِ دلی بود ز پی

جانِ من است جامِ می باز مگیر جان ز من

قصد هلاک چون منی از تو روا بود نه هی

نقضِ وجودِ دوستان شرطِ یگانگی بود

خاصه وجودِ بی دلی کو به وجودِ تست حی

محتسب از قفایِ ما باز نمی شود دمی

راست چنان که می رود از پیِ آفتاب فی

مرهمِ درد می نهم بهرِ علاجِ دردِ دل

از پیِ آن که مدّتی توبه نهاده بود کی

عشق درآمد از درم گفت تویی نزاریا

ساکنِ انزوا چنین کرده بساطِ عیش طی

با دو حریفِ یک جهت کُنج گزین و باده خور

صرف مکن ولی زمان بر دف و چنگ و نای و نی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف زیبایی‌های صبح و شادی ناشی از آن می‌پردازد. شاعر از ندا و زنگ خروس در صبح بر می‌خیزد و از دوست می‌خواهد که از خواب بیدار شده و از لذت‌های زندگی بهره‌برداری کند. او به لذت‌های دنیوی چون شراب و عشق اشاره کرده و به یادآوری این نکته می‌پردازد که زندگی زودگذر است و باید از آن استفاده کرد. شاعر بر این باور است که در این دنیا، خود را از غم و غصه رها کند و از زیبایی‌های زندگی بهره‌برداری نماید. او همچنین به اهمیت دوستی و وفاداری اشاره می‌کند و از موانع عاطفی و اجتماعی می‌گوید که ممکن است مانع رسیدن به لذت‌های واقعی شوند. در نهایت، او بر اهمیت عشق و شادمانی در زندگی تأکید دارد و از توبه و انزوا می‌گوید.